حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
1963
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى )
خود راضى كرده در تحت اوامر خود درآورد . ثانيا به اين بهانه آنها را از مركز حكومت دور كند . تقسيم ممالك بقرعه صورت گرفت و حكم قرعه چنين بود ( بعد ژوستن اشخاص و ايالات را مينامد ، چنان كه بيايد ) . روايت كنت كورث مورّخ مذكور گويد ( كتاب 10 ، بند 7 و 8 ) : پرديكّاس از هيجان سربازان ترسيده امر كرد درب اطاقى را ، كه نعش اسكندر را در آن گذارده بودند ، ببندند . بر اثر اين حكم بين نظاميانى ، كه طرفدار پرديكّاس بودند ، از يكطرف و ملآگر و پياده نظام از طرف ديگر ، نزاع درگرفت و نزديك بود جدالى روى دهد و حتّى چند نفر زخمى شدند ، ولى در اينوقت قديمترين سربازان مقدونى كلاهخودهاشان را برداشتند ، تا بهتر شناخته شوند و از پرديكّاس خواهش كردند ، كه زد و خورد را موقوف بدارد و با پادشاه و جمعيّتى ، كه عدّهاش بيشتر است ، طرف نشود . پس از آن ملآگر ميخواست ، كه سربازان در اطراف نعش اسكندر بمانند ، ولى آنها ، از ترس اينكه مبادا در دامى افتند ، از يكى از درهاى قصر بيرون رفته خودشان را بفرات رسانيدند . در اين احوال سواره نظام مقدونى ، پرديكّاس و لئونّاتوس را پيروى كرد . در ابتداء پرديكّاس ميخواست از شهر خارج شود ، ولى به اين ملاحظه ، كه تصوّر نكنند ، او روابط خود را با ساير قسمتهاى قشون قطع كرده ، در شهر بماند . در اين احوال ملآگر به گوش آرّيده - فيليپ پادشاه جديد همواره ميخواند ، كه ما دامى كه پرديكّاس زنده است ، سلطنت او استوار نيست . بالاخره او اصرار را به جائى رسانيد ، كه بپادشاه پيشنهاد كرد چند نفر فرستاده پرديكّاس را احضار كند و وقتى كه او آمد ، توقيفش كرده بكشد و اگر نيامد ، فرستادگان مأمور باشند ، كه او را نابود گردانند . فيليپ چنين عقيدهاى نداشت ، ولى چون غالبا خاموش بود ، سكوت را ملآگر به رضايت حمل كرده ، اشخاصى را نزد پرديكّاس فرستاد ، تا او را نزد شاه بياورند . پرديكّاس در اين موقع قوّت قلب غريبى نشان داده فقط با پانزده نفر نزد فرستادگان آمد و آنها را بندگان ملآگر خوانده طورى جسورانه حرف زد ، كه مأمورين ترسيده فرار كردند . بعد پرديكّاس نزد لئونّاتوس رفت ، تا از كمك او قوّتى يابد . مقدونيها از